تبليغاتX
صدای عدالت

صدای عدالت

داستان

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.


نوشته شده توسط نعمت اله سعدآبادی آرانی در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 9:10 | لینک ثابت |

داستان پیرمرد – بسیار زیبا

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید


نوشته شده توسط نعمت اله سعدآبادی آرانی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 10:46 | لینک ثابت |

فقیر و ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…


نوشته شده توسط نعمت اله سعدآبادی آرانی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 12:39 | لینک ثابت |

تست خودشناسي

تست خودشناسي

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.

 


نوشته شده توسط نعمت اله سعدآبادی آرانی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 10:7 | لینک ثابت |

هرکه ناموخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

یه مطلب که تو یه سایت دیدم گفتم بد نیست شمام ببینید:

هرکه ناموخت ازگذشت روزگار هیچ ناموزد زهیچ آموزگار

وقتی علل سقوط ساسانیان را برای دانش آموزام توضیح می دادم خواستم وجود نظام طبقاتی را ملموس تر کنم هر چی فکرکردم راهی جز مقایسه عصر اواخر ساسانی با عصر پهلوی و امروز پیدا نکردم آخه نظام طبقاتی در هرسه دوره شباهتهای زیادی به هم داره خیلی از ما معلمان با ناگفتنی ها و سکوتمون فقط جهالت و بی خبری رو در دانش آموزامون تقویت می کنیم . دانش آموز شاید با تاریخ دیروز کشورش بیگانه باشد اما امروز را می بیند مقایسه می کند مغز دارد . با مقایسه مشاهدات خود از طبیعت بیرحم کنونی رسانه ها ی داخل و خارج و من معلم هیچ کس بیشتر از من معلم را در ثبت و استحکام خالی بندیهای تاریخی مقصر نمی بیند . تایخ فردای زندگی دانش آموزانم به آنها می فهماند که من دروغگویی بیش نبودم . اما چه کنم که منم مث اونام . معلمین و... بهم دروغ و ریا آموختند و اکنون هم بااصطلاحاتی چون نظام هماهنگ و اجر معنوی معلمی   و.. ..سرکارم.

اوستا مردم را به 4 طبقه تقسیم می‌کند : 1- روحانیان 2- نظامیان 3- کارمندان دولت 4- تودة ملت.

مسلما این تقسیم بندی اکنون هم وجوددارد فقط سیاستمداران چند شغله هم به لیست اضافه شدند

راستی نظام هماهنگ با نظام طبقاتی قرون گذشته چه شباهتهایی داره؟

 


نوشته شده توسط نعمت اله سعدآبادی آرانی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 10:39 | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes


کدهای موزیک وبلاگ

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ sadaye-adalat محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم